به یاد آقای ز

10 روز گذشت، 10 روز پر از غم، ناباوری، انکار، تردید.10 روز از غم از دست دادن یک همکار قدیمی.

تقریباً 6 سال تمام با هم همکار بودیم، از طبقه سوم ساختمان جردن تا طبقه اول ساختمان ارمغان، اوایل هم گروهی هم بودیم توی یه واحد اونور سالن او می نشست و روبروی در و اینور سالن من، صداش رو می شنیدم بحثهای بامزه با سرپرستش،  آدم شوخی بود، جامون که عوض شد باز هم توی یه واحد بودیم البته نه دیگه توی یه گروه، میزهامون نزدیک هم بود..مهربون بود فوق العاده، وقتی ادای ه.ا.ش.م.ی، ک.ر.و.ب.ی رو در می آورد اشک همه از خنده در می اومد

همه چی خوب بود تا تا با ا. دوست شد، رفتارش عوض شد اون برادر همیشگی نبود، بی اعتنا شده بود و سرد...شاید اقتضای داشتن دوستِ همکار این بود، یک بار درِ قوریم رو که توی آشپزخونه بود نه عمد سهواً شکست، رفتم بالا سرش بهش گفتم حداقل باید یه معذرت خواهی کنه، یه چیزایی می گفت که من پشتم رو بهش کردم و رفتم دیگه روابط شکراب شد...تا همین 5-6 ماه پیش که از شرکت رفت انگار نه انگار که 6 سال بود توی این شرکت کار کرده بود و زندگیش رو گذاشته بود،بی هیچ بدرقه ای رفت

روبروی من پشت در اتاق ایستاده بود هی با خودم گفتم برم حلالیت ازش بطلبم مبادا حرفی،رفتاری از من دیده به دل گرفته اما روم نشد و هفته پیش این موقع رفتم مجلس سومش

 هنوزم باورم نمیشه

مرگ چقدر نزدیکه

/ 0 نظر / 20 بازدید